تبليغاتX
...دريغا عشق

زن پشت پنجره

پيرمرد ، داد مي زند: خيلي خوش شانسي كه روز اول ، ماهي به اين بزرگي گرفته اي . تو همانطور كه به ماهي نگاه مي كني مي گويي: اين هم مثل پاسور است ، بخت يار ناشي هاست. پيرمرد ، لبخند زنان سر تكان مي دهد و به چوب پنبه ي قلابش نگاه مي كند كه آرام ، ميان آب ،بالا و پايين مي رود و بي اختيار ، نگاهش همراه برگي كه بر سطح آب مي گذرد ، تا دور دست رودخانه كشيده مي شود . سر كه برمي گرداند ، تو رفته اي.

 

طبقه هفدهم ، آسانسور مي ايستد و تو بيرون مي آيي در حاليكه ماهي را در دست گرفته اي و به قلاب ماهي گيري  اي فكر مي كني كه كرمي به آن آويزان است و در نور لرزان كمي كه به عمق آب تابيده تكان مي خورد و ماهي هاي بزرگ و كوچك از كنارش بي اعتنا مي گذرند و در تاريكي آب ، ناپديد مي شوند. در آسانسور بسته مي شود و پايين مي رود . كليد را در قفل مي چرخاني و وارد مي شوي . قلاب را به ديوار تكيه مي دهي و ماهي را روي ميز آشپزخانه مي گذاري . كنار پنجره مي روي و به رودخانه نگاه  مي كني كه از اين سوي شهر، پيچ و تاب مي خورد ، از زير چند پل مي گذرد و در جايي آن سوي شهر به دريا مي رسد . دوباره همان زن  مو كوتاه را مي بيني كه از پشت يكي از پنجره هاي ساختمان روبرو به افق نگاه مي كند و سيگار مي كشد . برايش دست تكان مي دهي . زن تو را مي بيند و دوباره به افق خيره مي شود . به آشپزخانه مي روي و ماهي را از روي ميز برمي داري و كنار پنجره مي بري و به زن نشان مي دهي و به خودت اشاره مي كني . زن ، سيگارش را روي لبه پنجره خاموش مي كند و از پشت پنجره كنار مي رود . به ماهي نگاه مي كني . برمي گردي و آن را روي ميز ، كنار ورق هاي بازي مي گذاري و با انگشت يكي از آبشش هايش را كمي برمي گرداني .به پنجره نگاه مي كني.

 

زن در را باز مي كند . مي گويي: سلام ، من امروز اولين ماهي ام را گرفتم . زن مي گويد: خب؟       مي پرسي : خب؟ و ادامه مي دهي: خب ، من شما را از پنجره اتاقم مي بينم ، تقريبا هر روز.         مي گويد: ببخشيد ولي من خيلي كار دارم ، بايد بروم . مي گويي: ولي من امروز اولين ماهي ام را گرفته ام و ماهي را بالا مي آوري و نشانش مي دهي . زن در را مي بندد . داد مي زني براي دو نفر شام خوشمزه اي … ، خداحافظ . به ماهي نگاه مي كني . مي روي كنار در آسانسور . دكمه را مي زني و به ماهي هاي بزرگ و كوچكي فكر مي كني كه از كنار ماهي مرده اي كه آرام به اين طرف و آن طرف       مي رود ، بي اعتنا مي گذرند و در تاريكي آب ناپديد مي شوند . وارد مي شوي . دكمه ي  طبقه همكف را مي زني و در بسته مي شود.

 

طبقه هفدهم ، آسانسور مي ايستد و تو بيرون مي آيي در حاليكه تنگ شيشه اي با دو ماهي كوچك در دست گرفته اي . در آسانسور بسته مي شود و پايين مي رود . كليد را در قفل مي چرخاني و وارد     مي شوي . تنگ ماهي ها را روي ميز ، كنار بسته سيگار و فندكت مي گذاري ، كنار پنجره مي روي و به رودخانه نگاه مي كني كه از اين سوي شهر ، پيچ و تاب مي خورد ، از زير چند پل مي گذرد و در جايي آن سوي شهر به دريا مي رسد . دوباره همان زن را مي بيني كه از پشت يكي از پنجره هاي ساختمان روبرو به تو نگاه مي كند . تو را مي بيند و برايت دست تكان مي دهد . به آشپزخانه مي روي و تنگ ماهي ها را از روي ميز برمي داري و كنار پنجره مي بري و به زن نشان مي دهي

زن از پشت پنجره كنار مي رود . به ماهي ها نگاه مي كني . برمي گردي و تنگ شيشه اي را روي ميز مي گذاري و محو حركاتشان مي شوي . صداي زنگ در مي آيد.

+ نوشته شده توسط قلم در 91/02/22 و ساعت 23:33 |
بهار

رمز هبوط آدم و حواست.

سبزه، سیر، سماق، سمنو، سرکه، سنبل...

هفت سین زمین سیبی کم داشت.

 

+ نوشته شده توسط قلم در 91/01/02 و ساعت 18:45 |

Golden Time

... شما اشغال می‌باشد، لطفن بعدن شماره‌گیری بفرمایید. شماره‌ی مو... لطفن بعدن شماره‌گیری ... شغال می‌باشد، لطفن ... شماره‌ی مورد نظر شما ... ‌گیری بفرمایید. شمار... نظر شما اشغال می‌باشد... ن شماره‌گیری بفرمایید. شماره‌ی مورد... غال می‌باشد، لطفن بعدن شما ... مورد نظر شما ... فن بعدن شماره‌گیری بفرما... ماره‌ی مورد نظر شما اشغال می ... مایید. شماره‌ی مورد نظر شما اش ... لطفن بعدن شماره‌گیری بفرمایید... ال می‌باشد، لطفن بعدن ... نظر شما اشغال ... ره‌گیری بفرمایید... ‌باشد، لطفن بعدن شماره‌گیری... شماره‌ی مورد نظر شما اشغال می‌باشد، لطف ... بفرمایید... ما اشغال می‌باشد... عدن شماره‌گیری بفر... رد نظر شما اشغال می‌باشد، لط... اشغال می‌باشد... شماره‌ی مورد نظر... بفرمایید.

+ نوشته شده توسط قلم در 90/12/23 و ساعت 23:49 |

تا خبر ناگوار را شنیدم، بی اختیار به یاد جملات پایانی سووشون افتادم:   

گریه نکن خواهرم ، در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درخت در سرزمینت. 
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی سحر را ندیدی!

+ نوشته شده توسط قلم در 90/12/19 و ساعت 10:50 |

 

 

چه باد سردی

چه باد سردی

موهایم را آشفته است و دیوار خانه ام را.

 

سه تابلو خریده ام

برای پوشاندن تَرَک هایش

نمی خواهم هر صبحِ زود

نمی خواهم هر دیر وقتِ شب

 اتاق خوابمان را برآشوبند.

سه تابلو خریده ام

سه فصل با ساعت دیواری که رو به سقف

تَرَک ها را پله پله دنبال کنند.

 

تمام روزم را به تَرَک های نادیده حالا...

چه باد سردی

چه باد سردی.

 

+ نوشته شده توسط قلم در 90/12/13 و ساعت 0:1 |

 

هشتاد و چهارمین جشن سالانه‌ی اسکار

بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان، جدایی نادر از سیمین، ایران، اصغر فرهادی

نادر، ترمه و سیمین کنار هم نشسته اند و انگار آخرین سکانس فیلم را از یاد برده اند. ترمه این بار از شوق اشک می ریزد؛ نادر با مشت گره کرده فریاد شادی برمی آورد و سیمین نگران باطل شدن ویزایش نیست.

فرهادی با اعتماد به نفس از پله ها یکی یکی بالا می رود، جایزه اش را می گیرد و این گونه آغاز می کند:

سلام بر مردم خوب سرزمینم، خیلی از ایرانی ها هم اکنون در سراسر جهان مشغول تماشای این لحظه هستند و من فکر می کنم احساس خوشحالی می کنند. آنها خوشحالند، نه برای جایزه ای مهم یا یک فیلم و یا یک فیلمساز بلکه به این خاطر که در این برهه که ادبیات جنگ، ارعاب و حمله، ورد زبان سیاستمداران شده، نام کشورشان ایران به خاطر فرهنگ پر افتخار، غنی و کهنش مطرح شده است. فرهنگی که زیر غبار سنگین سیاست مدفون شده. من با افتخار این جایزه را به مردم کشورم اهدا می کنم. مردمی که به تمامی فرهنگ و تمدن ها احترام می گذارند و از دشمنی و کدورت بیزارند. بسیار متشکرم.

و بدین ترتیب اصغر فرهادی، اولین اسکار سینمای ایران را به مجموعه ی افتخارات خویش اضافه می کند. شبی به یاد ماندنی برای ایران. ایرانی که این سوی کره ی خاکی خورشیدش دارد کم کم طلوع می کند.   

 

 

+ نوشته شده توسط قلم در 90/12/09 و ساعت 23:47 |
گزارش دي                                                                                                                                                                                                ( اسامي و رابطه‌ها واقعي‌اند)

سنگ اول

تره‌بار از دزفول... صندوق چوبي از ملاير... تره‌بار از دزفول... صندوق چوبي، گاهي هم خالي از ملاير، چهار صبح بايد ميدان‌بار باشي، دير بشود، بار از دست مي‌رود. بيست و پنج سال شب نخوابي، جاده و دشواري رانندگي. آن همه سوز زمستان و گرماي تابستان، حالا افتاده‌اي روي سكوي غسال‌خانه، در سن پنچاه و چهار سالگي. باورم نمي‌شود اين جسد لاغر كه فقط پوستي بر استخوانش مانده تو باشي. اين انگشت‌هاي جمع شده همان‌هايي باشند كه شب‌هاي چهارشنبه سوري فشفشه را با احتياط به دست‌هاي كودكي من مي‌سپردند و اين دست‌ها همان‌ها كه موقع ديدار سينه‌ام را به سينه‌ات مي‌فشرد. خواهرزاده‌هايت گريه مي‌كنند. دخترهايت را راه نداده‌اند. پسري نداري كه زير يكي از گوشه‌هاي تابوت سبكت را بگيرد. اشك مي‌ريزم و مي‌شنوم كه غسال زير لب چيزي مي‌خواند:

افسوس كه بي‌فايده فرسوده شديم/ از داس سپهر سرنگون سوده شديم

دردا و ندامتا كه تا چشم زديم/ نابوده به كام خويش، نابوده شديم

نگاهش مي‌كنم. ليف و صابون را محكم روي صورتت مي‌كشد. ريشت سه چهار روزه است. دهانت كمي باز مانده و غسال اصلن نگران نيست كه آب كف‌آلود... نگاهم مي‌كند. مي‌گويم عمويم است، عباس، روزگارش مهربان نبود، تو مهربان باش. سري تكان مي‌دهد. سري تكان مي‌دهم و بيرون مي‌زنم. زنان سياه‌پوش منتظرت هستند.

سنگ دوم

هفت هشت قبر اين طرف‌تر، دارند تو را به خاك مي‌سپارند. بيست و پنچ ساله‌اي. بچه‌ات يكي دو ساله. برادرهايت زير بغل پدرت را گرفته‌اند و همه سكوت كرده‌اند تا تلقين به گوش تو برسد. من مي‌دانم كه بدهكار اين حرف‌ها نيستي. دراز كشيده‌اي توي قبر و داري به همه‌مان مي‌خندي. مثل آن روز كه توي كرت باغ دراز كشيده بودي تا كسي نبيند سيگار مي‌كشي. از برادر بزرگت رنجيده بودي و سيگار هم آرامت نمي‌كرد. زده بودي با بيل درخت‌هاي نوباغش را شكسته بودي و هرچه از دهانت درآمده بود، نثارش كرده بودي. آمده بودم ببرمت آشتي. مي‌دانستم كه حرف پسرعمويت را زمين نمي‌گذاري... مي‌خواهم اين بار هم صدايت كنم بلند شوي و شوخي را تمام كني. اما زمين نمي‌گذارد. يك نفر دارد تابلوي كوچك قبرت را مي‌آورد: حسين‌علي روزبهاني. زنان سياه‌پوش هفت هشت قبر آمده‌اند اين طرف‌تر.

سنگ سوم

چهار قبر، فقط چهار قبر اين طرف‌تر، مادري با دخترهايش، شوهري با فرزند خردسالش زار مي‌زنند وگل‌هاي نرگس را پرپر مي‌كنند. يك بار ديده بودمت. تازه بچه‌ات به دنيا آمده بود. جشني در تالاري. همه تبريك مي‌گفتند. حالا به سي و پنج نرسيده، همه را سپرده‌‌اي به باد سردي كه مي‌وزد و رفته‌اي. مي‌گويم اصلن قيافه‌اش به يادم نمانده. خانمم قرآن كوچكش را مي‌بندد، اشك‌هايش را پاك مي‌كند و مي‌گويد: خيلي خانم بود. حميد، پسر عمه‌ي خانمم، غش مي‌كند. شوهر نرگس. پشت سري‌ام زير لب مي‌خواند:

گل‌ها همه سر زخاك بيرون كردند/ الا گل ما كه سر فرو برد به خاك

پسر كوچكت كلوچه‌اي به دهان مي‌برد. زنان سياه‌پوش پا بر نرگس‌هاي پرپر مي‌گذارند و جلوتر مي‌آيند.

سنگ چهارم

از قبر عمويم تا قبر تو دو رديف فاصله است. آخر جواد، جواد عسگري اين چه وقت رفتن بود پسر؟ دوست عزيز، هم‌بازي بچگي، دروازه‌بان فوتبال‌هاي كودكي‌مان كه تمام عشقت دستكش‌هاي دروازه‌باني‌ات بود، زرد و سياه. جلو كه مي‌رفتيم خيال‌مان راحت بود كه گل نمي‌خوريم. تو توي تيم ما بودي. حالا دود يا گاز يا هر چي، چه فرق مي‌كند، نفست را شب توي خواب گرفته و خيال‌هايمان را پاك به هم ريخته‌اي و غافل‌گيرمان كرده‌اي. دخترت دو سالش هم نشده، بي معرفت. مي‌گويم: جواد زود بچه‌دار شدي. مثل هميشه غش‌غش مي‌خندي و مي‌گويي: باع، ولمان نكردند اين خاله و خانباجي‌ها، گفتم نكند فكر كنند عيب و ايرادي داريم. بدم نيست، زندگي‌ات را زير و رو مي‌كند، جان باباشه، زندگي باباشه و غش‌غش مي‌خندي و دخترت را بالا مي‌اندازي و من مي‌ترسم نكند از دستت بيفتد. بعد دلم آرام مي‌گيرد، تو بهترين دروازه‌بان محله بوده‌اي. دخترت از گريه‌ها و ناله‌ها مي‌ترسد و گريه مي‌كند. باد، گرد و خاكي به پا كرده و تا چشم مي‌مالم و برهم مي‌زنم، خشت آخر را هم گذاشته‌اند و تو در دروازه‌ي ابدي‌ات، گل شده‌اي و خيالمان ديگر راحت نمي‌شود.

سر بلند مي‌كنم. دو تا كارگر دارند چند رديف جلوتر، قبرهاي تازه‌اي آماده مي‌كنند. باد صداي يكي شان را مي‌آورد:

بنگر ز جهان چه طرف بربستم، هيچ/ وز حاصل عمر چيست در دستم، هيچ

شمع طربم، ولي چو بنشستم، هيچ/ من جان جمم، ولي چو بشكستم، هيچ

مثل هميشه سوار ماشين مي‌شويم و به شهر برمي‌گرديم. چقدر كار داريم. از آينه، زنان سياه‌پوش را مي‌بينم كه دارند ميان قبرها پرسه مي‌زنند.

+ نوشته شده توسط قلم در 90/11/11 و ساعت 19:44 |
راستش سفر آن قدرها هم که می گویند بد نیست و نباید خیلی نفرین به سفر کرد :

 

 

این پنجره

یک لحظه بی تو

بی پرده

از کوه و پرنده ی پشت بام

چیزی به من نگفته

و پله ها در سرپنجه ی کفش های من

شوقی برای بالا آمدن ندیده اند

وقتی که با کیف و سنگک ِبه هرحال

نرده ها دست به دستم می کرده اند.

 

خوب شد این پنجره

دهانش به پشت بام باز می شود

و گرنه

بالا آمدنی

باید مشتی خاطره و شعرهای نا به هنگام را

از کف کوچه

با کیف سنگین سفری ات

همراه می کردی

 

آشپزی ام

بدک نیست

اما سفره ی مجردی را ترجیح می دهم

به قیمه ای که بوی حضورت

از آن جا افتاده باشد

هرچند

 واقعن نمی دانم صدای این بلبل

که از کانال کولر پخش می شود

در مهر ماه این شهر سردسیری

چه معنی می دهد.

 

+ نوشته شده توسط قلم در 90/11/03 و ساعت 23:43 |
تصوير

يك شاخه با تصوير پرنده/ يك پرنده با تصوير شاخه/ روي ديوار كنار رودخانه با چاقو/ چاقوي تيز و رنگ پريده حك شده بود/ پرنده تصوير/ از زخم چاقو مرده بود/ شاخه به خون آغشته بود/ يك پرنده روي تصوير/ روي ديوار با خون/ با خون رسا/ يك چاقوي تيز و رنگ پريده را حك كرده بود/ پرنده تصوير پرپر مي‌زد/ ديوار دزدانه نگريست/صبح از قفس طلايي بيرون آمد/ رودخانه انباشته از پرهاي روشنايي گرديد/ و چاقو به پرواز درآمد.

طرح و تركيب

گوشت/ پرنده/ درخت/ ماه / اسب/ واژه‌هاي مجرد و هرجايي: باكره‌هاي جاودانه/ و چرخ گوشت با دست شب مي‌چرخد/ از دهانش خون واژه‌ها مي‌ريزد:/ خون گوشت، خون پرنده، خون درخت/ خون اسب/ اكنون شب در بادگير مرده است/ و چرخ گوشت از كار مانده/ در بشقاب زير چرخ، واژه‌ها نفس نفس مي‌زنند/ و بر روي واژه‌ي‌ ماه مگس سبزپوشي نشسته است/ واژه‌ها در شب مُردند/ و بشقاب، جُنگ آنهاست/ و جُنگ از واژه ماه تهي است.

پيرهن

پيرهنم سوخت در شب/ و اگر در روز هم بود / برايم يكسان مي‌بود./ دو بار بر تنم راه يافت/ يك بار در اتاق/ آن روز مادرم آينه را شكسته بود/ خويش را با پيرهن نديدم/ روزي ديگر به شهر آمدم/ شهر خفته بود/ مردمان خسته/ و در خانه‌ها گم بودند/ هيچ كس مرا با اين پيرهن نديد/ اندوه دارم/ اندوهم از اين است/ كه هوسم يك بار هم در اين پيرهن تجلي نكرد.

گلگشت

وقتي كه كودكي بود/ من آسمان را باز كردم/ و چتر خواب خود را بافتم/ پونه‌ي‌ چشم دو زن بودم/ يكي مادرم و ديگري را نشناختم/ روزنامه‌ها را مي‌ديدم/ و نمي‌دانستم كه روزي خبرهايشان برايم خاطره خواهد شد/ نه بر درختي.../ نه بر خانه‌اي‌.../ سيگار زندگي را با توتون مرطوبي پيچيدم/ من،/ مادرم، / سفره نداشتيم/ و روي زمين انباشته از خاك، چاشت مي‌كرديم./ و اگر بود، در سفره‌ي‌ گلدار زندگي را مي‌چيديم/ نه چون پراكندگي ميوه‌ها در بازار شهر/ اما زندگي من، هنگامي ‌بسته شد كه در آب حوض خود را ديدم/ ماهي‌ها آن روز، با رنگ‌هاي مرطوب زندگي / به گلگشت رفته بودند.

 

+ نوشته شده توسط قلم در 90/11/02 و ساعت 23:41 |

اين شعر استاد شفيعي كدكني از صبح كه بيدار شدم ، ولم نمي كند.

از كتاب هزاره‌ي دوم آهوي كوهي.

 يادش بخير روزي كه دكتر محمدي ، سر كلاس اين شعر را برايمان خواند و ...

 فنج‌ها

فنجان آب فنج‌هايم را عوض كردم

و ريختم در چينه‌جاي خردشان ارزن

وان‌سوي‌تر ماندم

محو تماشاشان.

ديدم كه مثل هر هميشه، باز، سوياسوي

هي مي‌پرند از ميله تا ميله

با رفرفه‌ي آرام پرهاشان.

گفتم چه سود از پريدن، در تنگنايي اين‌چنين بسته

كه بال‌هاتان مي‌شود خسته؟

گفتند (و با فرياد شاداشاد):

«زان مي‌پريم، اينجا، كه مي‌ترسيم

پروازمان روزي رود از ياد.»

زمستان 1370

 

+ نوشته شده توسط قلم در 90/04/18 و ساعت 11:59 |